|
❤هر چه می خواهد دل تنگت بگو❤
❤جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت❤
شنبه هشتم بهمن 1390 | 15:35 | سارا |
...ای کاش قطره بارانی بودم... ...از پنجره بیرون رو نگاه می کنم داره بارون می یاد... خدای من چه بارونی...!!! همیشه بارونو خیلی دوست داشتم ، وقتی قطره های بارون روی صورتم می شینه احساس می کنم این خدای خوب منه که دست نوازش بر سرم می کشه... خدایا همیشه فکر می کنم که تو توی آسمون هستی...وقتی بارون می باره... وقتی آسمون اشک می ریزه بیشتر از همیشه دعا می کنم چون می دونم که همه درهاتو به روی بنده هات باز کردی... ای کاش همیشه بارون بباره...ای کاش این حس با تو بودن هیچوقت منو تنها نذاره... ای کاش هیچوقت بارون بند نیاد. درست مثل الان...سکوت ...آرامش...زیر قطره های بارون...خدای من چقدر زیباست، چقدر این لحظه به من آرامش می ده...لحظه ای که می تونه تا این حد من رو به حس زیبای با تو بودن برسونه...اصلاً خودخواه نیستم ولی حتی حاضر نیستم لحظه ای از این دقایق رو به کسی ببخشم... به آسمون نگاه می کنم یه قطره بارون رو صورتم می شینه...بهش فکر می کنم...یه قطره خیلی کوچیک که شاید خیلی از ما اونو نبینیم چقدر می تونه با ارزش باشه؟....قطره کوچکی که بخشندگی و بزرگی پروردگارمون رو برامون به ارمغان می یاره...
دوشنبه دوازدهم دی 1390 | 11:25 | سارا |
دو دوست در بيابان همسفر بودند در طول راه با هم دعوا كردند يكي به ديگري سيلي زد دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: *امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد* آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد اما دوستش او را نجات داد او بر روي سنگ نوشت: *امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد* دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد: چرا وقتي سيلي ات زدم بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي؟ دوستش پاسخ داد: *وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را روي شن بنويسي تا باد هاي بخشش آن را پاك كند ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند
یکشنبه چهارم دی 1390 | 15:50 | سارا |
گاه مي انديشم ، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي ، روي تو را كاشكي مي ديدم شانه بالا زدنت را ، - بي قيد - و تكان دادن دستت كه ، - مهم نيست زياد - و تكان دادن سر را كه ، - عجيب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - كاشكي مي ديدم ! من به خود مي گويم : " چه كسي باور كرد " جنگل جان مرا " آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ " حميد مصدق " پنجشنبه هفدهم آذر 1390 | 18:19 | سارا |
وای، باران؛ باران؛ شیشه پنجره را باران شست . از اهل دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست . خواب رویای فراموشیهاست ! خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشیهاست . من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من میگوید : گر چه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است دل من، در دل شب، خواب پروانه شدن می بیند . مهر در صبحدمان داس به دست آسمانها آبی، پر مرغان صداقت آبی ست دیده در آینه صبح تو را می بیند . از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پرو بال . تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری ؟ نه؟ از آن پاک تری . تو بهاری ؟ نه، بهاران از توست . از تو می گیرد وام، هر بهار اینهمه زیبایی را . هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو !
پنجشنبه پنجم آبان 1390 | 20:29 | سارا |
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شرمنده هیچ کسو نتونستم خبر کنم. پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 | 18:58 | سارا |
باز آمد بوی ماه مدرسه *** بوی بازی های راه مدرسه چند روزیست که میزبان باد های پائیزی هستیم. بوی پائیز همیشه برایم تداعی کننده بوی کیف و کتاب و دفتر و قلم نو بود که تا مدتها بوی نویی شان در اتاقم می پیچید. روزهای اول مدرسه با چه وسواسی از وسایلم مراقبت می کردم. می خواستم تا آخر سال همان بو را داشته باشند. حسی زودگذر که فقط تا یک هفته دوام داشت.
هنوز هم با پائیز به وجد می آیم و هوس نویی می کنم. دلم می خواهد باز روپوش مدرسه به تن کنم و در میان شادی و غوغای بچه ها خودم را گم کنم. پا به دنیایی بچگانه بگذارم و از آن لذت برم. بخندم، بدوم، و بازی کنم، فارغ از تمام دنیای بزرگانه ای که برای خود ساخته ام. این دنیا دیگر محصور باید ها و نباید های ساختگی نیست. بی انتهاست. بی غل وغش، آرام و راحت و بی دغدغه. راحت می خندی، راحت می گریی و راحت تر همه را فراموش می کنی. روزهای اول مهر ... روزهای پر از شادی و دلهره.
برگرفته ازhttp://www.vesal786.mihanblog.com/ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 | 16:40 | سارا |
برگ خشکی روی زمین نیست ، اما صدای خش خش برگا زیر پای عابرا داره میاد. این یعنی پاییز داره میاد !
این بار دارم به بهونه رسیدن پاییز آپ میکنم . این برای من یعنی یه بهونه ی قشنگه! فکر می کنم دیگه همه فهمیدن که من چه قدر پاییز و دوست دارم . این دوست داشتن من بی دلیل نیست ، برای دوست داشتنم کلی دلیل دارم . پاییز و دوست دارم : بخاطر غریب و بی صدا اومدنش . همیشه آروم میاد و خودشو نشون میده . بخاطر رنگ زرد قشنگش که آدمو دیونه ی خودش میکنه . بخاطر خش خش برگایی که وقتی روش پا میذاری گوشتو نوازش میده .
بخاطر صدای نم نم بارونش که آدمو زنده میکنه . بخاطر قدم زدن زیر بارون مهربونش که به آدم نشاط میده ! بخاطر بوی خاک بارون خورده ای که وقتی از کوچه ها رد میشم حسابی مستم میکنه .
بخاطر غروبای نارنجی رنگش که دل آدم حسابی میگیره . بخاطر شبای سرد و طولانیش که هرچقدر به آسمون نگاه میکنی تموم نمیشه . بخاطر تنهایی و دل تنگی هایی که تو پاییز احساس میشه .
بخاطر اون پیاده روی های شبونه که سکوتش بلندترین سکوت دنیاس. بخاطر بغض سنگینی که همیشه با خودم احساس میکنم . بخاطر اشکای بی صدایی که یه کم از سنگینی بغضم کم میکنه. بخاطر اولین نفسایی که کشیدم . بخاطر اولین گریه هایی که کردم. بخاطر متولد شدنم . پاییز و دوست دارم به خاطر خود پاییز .
نمیدونم چندتا پاییز دیگه از زندگیم مونده . نمیدونم این آخریشه یا حالا حالا ها میتونم رنگ پاییز و ببینم و صداشو بشنوم !! میخوام هر سالی که پاییز میاد ، پاییز و جوری نگاه کنم که انگار آخرین پاییزه. فکر میکنم اینجوری بیشتر ازش لذت ببرم !!!
دوستای خوبم ، بیایید همه با هم جشن بگیریم و شاد باشیم .... بیایید تا کنار هم با گرمای دوستیمون سردی پاییز و فراموش کنیم .... بیایید همه با هم قشنگی و عظمت پاییز و حس کنیم ! فصل قشنگ خدا داره از راه می رسه.... تبریک میگم !!! دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 | 11:51 | سارا |
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد . . . و و و و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم . . . فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو . چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 | 20:23 | سارا |
کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!! دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم! آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گریه میکنه...... کاشکی که بارون بزنه به سقف و ایوون بزنه کاشکی دلم پر بگیره شادی رو از سر بگیره کاش دوباره بارون بیاد رو تن یاس و نسترن کاشکی بوی خدا بیاد تو کوچه و تو باغ من کاش دوباره بارون بیاد اشک خدا رو ببوسم! جمعه چهارم شهریور 1390 | 13:24 | سارا |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |